یه اتفاق بد دیگه
هفته پیش هفته خوبی بود جشن عقد دختر خالم با پسر داییم بود این دختر خالم عشق اهورا بود که از دستش درآوردنش بعدش دو روز رفتیم قصر شیرین خونه آقاجون اینا این چند روز حسابی بهت خوش گذشت اما نمیدونم چرا هر وقت زیاد بهت خوش میگذره بعدش به قول معروف از دماغت در میاد جمعه بعد از ظهر برگشتیم خونه ساعت 7 بود که رسیدیم(9 مرداد 94) وقتی اومدیم تو کوچه بچه ها داشتن بازی میکردن تو هم گفتی میرم پیششون بازی میکنم معمولا بعد از ظهرها میری تو کوچه خلاصه یه ساعت نشده بود که رفته بودی بیرون که صدای جیغ و گریه ات اومد بابا بدو اومد ببینه چی شده منم پشت سرش وقتی دستتو دید بهم گفت دستش شکسته منم گف...
نویسنده :
مامان
17:33





